تبليغاتX
یادداشت طلایی
امروز یعنی امشب، با دوستی 14 ساله حرف تو حرف شد  داشت کار به جاهای باریک میکشید که تمومش کردم، ولی بعدش خیلی تو فکر رفتم یعنی این دوستی اینقدر بی ارزش شده تو این دوره زمونه یا آدما اینقدر بی اعصاب شدن که تا تقی به توقی میخوره همچی رو خاک میریزن روشو وسلام ؟، شاید ولی ما یاد گرفتیم  دوستی حرمت داره شاید هیچیه دیگه تو زندگیمون یاد نگرفته باشیم شاید با خیلی گنده ها نپریده باشیم ولی به اندازه خودمون آدمیم، نمیدونم کجای قاموس این دوستی ها نوشته هرچی کلمه توهین آمیزه می تونی بگی چون الان ناراحتیو باید خودتو  تخلیه روانی کنی؟ شاید قبلا هم گفتم ، و نه شاید حتما"،که تنها دوست آدم فقط خداست همین و بس.

تمام دوستی ها با کلمه کوچکی ختم میشه اما دوستیه خدا انتهایی نداره پس دوست من هیچ گاه دلخودتو به دوستی خوش ندار  ولی تا میتونی از دوستیت لذت ببر و غمخوار دوستات باش.  

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/20ساعت 1:52  توسط آرش  | 

یه دفعه یه روز از خواب بلند میشی میبینی ای دل غافل دنیا چرا این جوری شده؟ آدما دیگه اونایی نیستن که میشناختی همه انگار یه شبه تغیر شخصیت دادن خودت رو نگاه میکنی میبینی هنوز خودتی و خوابی.

اما چرا مگه و چه کردی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/16ساعت 21:45  توسط آرش  | 

پسرک بعد از حرفهای پدرش خیلی تو فکر رفت پدرش یک عمر آسایش او را فراهم کرده بود ،اما حالا که پیر شده بود ،آرزو داشت یکی از پسرانش آن چیزی باشد که او را به آرزوهایش میرساند; آیا میشد بقیه عمرش رو توی اون حیاط نقلی پر درختش بگذرونه تا آن پیک فرا برسه؟

پسر همان ارق پدر را نسبت به آبا و اجداد و مایملک خانوادگیشون رو داشت، برای همین احساس پدر رو در مورد اون خونه که داشت از دست میرفت درک میکرد و به همون اندازه غصه میخورد.

دوست داشت برای یه بارم شده همون باشه که دوست داشت باشه، دوست داشت پدرش مانند همیشه شاد باشد و برای اولین بار سرش رو بالا بگیره و بگه این پسر منه این عصای دست پیری منه، تمام این چیزا توی سر پسرک غوغایی به پا کرده بود و عزم راسخی رو توی وجودش بوجود آورده بود، آیا میشد ؟

این رو زمان و عزمش مشخص میکرد و خدایی که همیشه و در همه حال از اون کمک میخواست و فقط اون بود که ناامیدش نکرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/25ساعت 22:54  توسط آرش  | 

سلام دوستان

بعد از مدتها دوباره مینویسم آخه من باید چیزی به عنوان محرک داشته باشم.شب عید است و من یاد آهنگ کودکانه فرهاد افتادم  (بوی عیدی   بوی توپ) و یاد کودکانه های خودم افتادم،شبها ستاره شمردن،روزها توی کوچه ها الک دولک ،هفت سنگ،دزد و پلیس،استپ هوایی،یه قل دو قل،ووووبازیهایی سراسر کودکی تا بخواهی لبخند   تا بخواهی قصه و طفل پاورچین پاورچین دور شد، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون، من به مهمانی دنیا رفتم.زیاد تو فکر نمی برمتون.    

نوروزتان پیروز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 2:11  توسط آرش  | 

سلام دوستان

یکی از روزهای سرد آذر ماه بود که چشم به جهان گشود با چشمانی پر از کنجکاوی و دلی لبالب از امید، کودکی ی زیبا و نوجوانی ی دل انگیز اما جوانی ی پر از پاییز و زمستان های طولانی و سخت روزهایی به بلندای سال و سالهایی به بلندای قرنها گویی دیر زمانی از آن خاطره های خوش می گذشت مانند بادی که بر لاله های واژگون می وزد و همچون غلطی در رویایی خوش، در دلش امید هنوز کور سو میزند اما در چشمانش مانند رانده شدگان از زندگی دیگر شوری دیده نمی شود، در دستانش چیزی جز پینه هایی از تلاش سخت و بیهوده به چشم نمی خورد، دیگر کمتر در خودش فرو می رود گویی دیگر از آن ژرفا خبری نیست، از شادی تنها لبخندی و از غصه افسانه ی آهی برایش مانده.

 زمان که روزگاری بهترین دوستش بود اکنون از پشت زخمه میزند، مانند کودکی با بهتی از پیری به نظر می آید اما این تنها صورت اوست در دلش غوغایی است برای زنده ماندن و زندگی را مغلوب کردن؛ در قاموسش نمی گنجد ، شکست خوردن از سرنوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 23:48  توسط آرش  | 

سلام

هیچی نیست اصلاً برداشت بدی نکنید من فقط دلم پره، از چی، از بعضی چیز های عادی و بدیهی زندگی ژان ژاک روسو فیلسوف فقید فرانسوی می گفت: انسان آزاد به دنیا می آید اما به اسارت کشیده می شود. و واقعیت این است که این یک موهبت انسان است که خدا وند به انسان داده است مانند هوای سالم اما انسان همیشه از آن بی بهره بوده است.

ما انسانها به جای تلاش برای به کمال رساندن انسانیت خود و دیگر چیز های مهم این دنیا هنوز مجبوریم به ساده ترین نیاز خود چنگ بیازیم ، آزادی ، در همه جای دنیا از به اسارت کشیدن انسانها بهره می برند ، از یک انسان برده چه چیزی میتوان انتظار داشت جز اطاعت، انسانی بی هیچ خلاقیت، شور، احساس، شعور و سازندگی ی اما این اشتباه استثمار گران است انسان زنده زندگی را با خود می آورد اما لشکری از مردگان فقط قبرستانی را به ارمغان خواهد آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 21:19  توسط آرش  | 

یکی از کار هایی که من همیشه وقتی حرفی برای گفتن ندارم این است که شروع به حرف زدن می کنم و اینطوری خود به خود حرفهاست که می آید گاهی آدم دلش از هرچی تو این دنیاست می گیرد دوست دارد یه کنج خلوت برای خودش پیدا کند و آنقدر آنجا بماند تا دلتنگی هاش کم بشه و دوباره با دنیای اطراف آشتی کند تو این مواقع شما برای رفع این حالت چه کار می کنید؟ خودتان را با غم و غصه همراه می کنید و توش غرق می شید تا ظرفیت غم و غصه تان فول بشه و بیرون بیاید یا راه دیگه ای دارید؟ من پیشنهادی دارم این راهی است برای رهایی من از ناراحتی ؛ اول به یک موسیقی شاد گوش میدم شادی از بار ناراحتی شما کم میکنه همه ما استعداد این را داریم که تا سرحد مرگ خودمان را توی ناراحتی غرق کنیم اما وقتی شرایط را عوض کنیم و مغزمان را با شادی در گیر کنیم دیگه نمی توانیم از لذت غصه خوردن و احساس بدبختی داشتن بهره مند باشیم  اوه !!! مغز ما توی این نقشه همیشگی اش با شکست روبرو شد و حالا مجبور است از پوسته ساختگی و دروغی خودش بیرون بیاید حالا شما هستید که پیروز میدان هستید و می توانید به جای غصه خوردن به راه حل بیندیشید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 22:5  توسط آرش  | 

سلام میخوام اول این دفتر را با نام نامی او آغاز کنم که سر آغاز و پایان همه اوست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                          عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

اولین مطلبی که مینویسم در مورد بزرگترین دلمشغولی انسانهاست یعنی عشق، اما قبلش لازمه یک مطلب مهم را روشن سازم و اون اینه که تمامی مطالبی که در این بلاگ می خوانید و خواهید خواند تماماً نظرات و عقاید شخصی نویسنده می باشد و لذا خواهشمند ام از آن برداشت بدی نداشته باشید ، همچنان که همه چیز در گذر زمان دستخوش تغییر می شود این افکار و نوشته ها هم تابع تغییر هستند ؛ تغییر این قانون لا یتغییر ،جالبه نه تغییر خودش از تغییر مصون مانده ، عشق نیز یکی از همین نوع قانون های لا یتغییر است که خود به تغییر نیاز دارد و الا کهنه و مستهلک و در آخر محکوم به زوال یا همان انتروپی می شود اما این تغییر تنها در لایه های بیرونی صورت  می گیرد و به مرور با تغییرات جدید به لایه های درونی نفوذ می کند.

مبداء ظهور عشق از مبداء هستی سر چشمه می گیرد و نوعی تجلی که خلقت را به وجود آورد، گویند که خداوند عشق را بر هر که عرضه نمود از آن سر باز زد مگر آدم که جاهل بود و از بار عظیم مسئولیت بی خبر اما شگفتا که آدم چگونه این عشق را در معبد وجود خود پرورش داد چنانکه دکتر شریعتی در کتاب هبوط خود می گوید: (آدم گل حوا را با اشک خویش ساخت) ، تمیز ترین و مطهر ترین آبی که یافت. آدم به خدا گفت : من تنهاییم و خدا حوا را از جنس زن آفرید تا او را از تنهایی در آورد و موجب آرامش او باشد و این عشق آدم در وجود حوا تجلی پیدا کرد.        ادامه دارد ...    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 18:22  توسط آرش  |